تبليغاتX





مطلب ازاد-کلیک کن عزیزم

چنانچه نظر ندهید مطلب جدید خبری نیست و ممکن است مطلب تا یک هفته بماند ولی اگر نظر بدی فرداش اپ میشه

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:55  توسط مدیر وبلاگ  | 

 

"بي تو"


بي تو هواي خاطرم همواره سرد است


اما دلم پاييزرا باورنکرد


تو با مني هر جا که هستم ، خواب وبيدار


بي تو نگاهم غرق دلتنگي و درد است


خورشيد من ، فردا به اميد تو زيباست


برمن بتاب اين عشق پايان نبرد است


بي تو نمي خواهم نفس را ، زندگي را


مهرتو درعمق وجودم خانه کرده است


برگرد با من باش ، دلتنگم برايت


بي توهواي خاطرم همواره سرد است 


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:33  توسط مدیر وبلاگ  | 

 "همدمي يار"

               ما دراين ميکده با همدمي يارخوشيم 


                                                     دايم ازديدن آن مه رخ عيارخوشيم


               گاه چنگي زده برزلفش و چنگي بزنيم


                                                     گاه تارش بنوازيمو ازاين کار خوشيم


               کام ما در گرو اين تله جعد رواست


                                                      تا که هستيم دراين حلقه گرفتارخوشيم


              هوشياران همه زين پرده برونند که ما


                                                       مست ازباده و ديوانه وخمارخوشيم


              زاهد خانقه از لذت مي بي خبراست


                                                      او نداند که مي آلوده چه بسيارخوشيم


 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:29  توسط مدیر وبلاگ  | 

 

"تقديم به مقام مادر"


تو شکوفاترين بهارمني


مهربوني من، نگارمني


همه عالم اگرزمن بگسست


بازهم خوب من کنارمني


مهرتو نقطه عروج من است


خوش به حالم که غمگسارمني


خوش به حالم که با تو سرمستم


درره عشق تک سوارمني


با تو جاني دوباره مي گيرم


تو که پايان انتظارمني


انتظارشکست هرچه غم است


تو که هرلحظه بي قرار مني                                              


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:29  توسط مدیر وبلاگ  | 

)
نه می تواند به دعوت آسمان پاسخ مثبت دهد
و نه می تواند همراه باد گشتی بزند
نمی تواند چشم به چشم دشت و دریا بدوزد
و حتی نمی تواند چشمه ای را پابند کند
جنگل از دامان او بالاتر نمی آید
و برفها
برفها هم آنقدر سردند
که هیچکس عاشقشان نمی شود …
سنگها اما
سنگها از کوه می کنند
و در مسیر رود
کم کم عاشق می شوند .
 
2)
تو رنگین کمان را می شناسی
جمعه های بارانی
بر آن تاب می بندی
تو رنگین کمان را می شناسی
در پارکی خیس
بر آن سر می خوری
بعد خسته به خواب می روی
و رنگین کمان بر تو سایه می اندازد
من و رنگین کمان هم دوست بودیم
حالا مدتی است یکدیگر را به جا نمی آوریم …

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 9:58  توسط مدیر وبلاگ  | 

  

 

shafiei.jpg


محمدرضا شَفیعی کَدکَنی، زاده ی ۱۹ مهر سال ۱۳۱۸ از نویسندگان و شاعران امروز ایران است. تخلص وی در شعر م. سرشک است.
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان تربت حیدریه در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند، و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او اکنون استاد ادبیات دانشگاه تهران است. او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی کرد.


وی سرودن شعر را از جوانی به شیوه کلاسیک آغاز کرد. ولی پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد .او با سرودن در کوچه باغ های نیشابور به نام‌آوری رسید. آثار شفیعی را می‌توان به دو گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده، شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود، که بخشی از آن‌ها در زیر آورده شده‌اند. در میان آثار نظری شفیعی کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعار در کوچه باغ‌های نشابور آوازه بیشتری دارد.


شفیعی کدکنی را باید در زمره ی شاعران اجتماعی بدانیم. او در اشعار خود تصویری از جامعه ایرانی در دهه ی ۴۰ و ۵۰ خورشیدی را بازتاب می دهد، و با رمز و کنایه آن دوران را به خواننده می نمایاند. دلبستگی و گرایش فراوان به آیین وفرهنگ اسلامی و بخصوص خراسان نشان می دهد. منبع زندگینامه: ویکی پدیا

ادامه شعر تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 8:38  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

و زبانم مي‌سوزد
 
نمي‌شود كه شكستن چيزي را ببيني و دم نزني
البته كسي را بدنام نمي‌كنم
و به هر كه بخواهد راست بگويد گوش مي‌دهم
و زبانم مي‌سوزد به حالِ كسي كه مي‌خواسته و نگفته
و نگاهم از بگو مگوي دهان‌ها و ليوان‌ها
زخم برداشته...
 
مي‌دانم!
اين لقمه
گلوگير است
 
 
2) مسلخ
 
چه آسان
چه بي خيال
تو را از پا مي‌اندازند
 
چاله‌هايي كه دهان به دهان
عميق‌تر و
خياباني كه چراغ به چراغ
پيچ به پيچ
ميدان به ميدان
             بيشتر كج مي‌شود
 
نق نق نان و تيك تاك دم به دم كوب ثانيه‌ها
حباب واژه‌ها و تيله‌ي درون چشم‌ها
و زباني كه دروغ است اما
تيغه اي برّا دارد
 
آري
چه ساده
چه تلخ  تورا پوست مي‌كنند
 
 
3) حالا كه نمي توانيد...
 
 
حالا كه نمي‌توانيد آسمان را پايين بياوريد
نمي‌گويم دست برداريد
لطف كنيد كمي آرام‌تر
 
آن بالا
پژواكِ عجيبي دارد
و در اين جا
مي‌دانيد كه
كافي‌ست يكي به خشم بيايد
عربده‌اي بكشد
و زبانم لال
اين نردبان بلند را
              بياندازد
 
 
4) همين است
 
سر آخر بايد بپذيريم كه فرشته‌ي مطرود
همان تبعيدي قديمي ست
كافي‌ست بگذاريم آينه هم حرفش را بزند
 
همين است
كسي براي عقده گشايي
شعر اساطيري زيبايي سروده
كه كوه‌ها
دهان به دهان
            تكرارش مي‌كنند
 
يك شعر
گيرم چنين بلند
براي يك شاعر كافي نيست
بايد سيب تازه‌اي بسرايم
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 8:34  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

ای یار سبز خورشید چه بی بهانه رفتی
سرخی قلب من را سبزینه کرده رفتی

آن گل که تو نمودی از خون دل سیراب
پژمرده گشته اکنون از آن زمان که رفتی

یادش بخیر آنروز لبخند آخر تو
با گونه های سرخت خندیدی و تو رفتی

گفتی که در ره ما مرگ است خط آخر
افسوس از این زمانه مرگ آمد و تو رفتی

چیزی ندارم از تو جز پاره های عکسی
جز خاطرات اشکم در لحظه ای که رفتی

عطر خوش نسیمت بوی بهشت می داد
فردوس خاک پا شد از آن زمان که رفتی

دارم هنوز در یاد آن آخرین کلامت
من مست راه عشقم عاشق شدی و رفتی

پرواز کن پرنده بنگر به اوج هستی
دل را خزان نمودی تو چون بهار رفتی

مهدی در این زمانه دل بستنت هنر نیست
دل را بدان کسی بند میرد اگر تو رفتی
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 8:27  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

دستی تکان بده حالا که می روی
دلتنگ می شوم تنها که میروی
پیشانیت اگر خط خوردگی نداشت
می خواندمش که تو... تو با که میروی
نفرین نمی کنم شاید ببینمت
دنیا به کام تو هر جا که میروی
یک لحظه صبر کن شاید ندیدمت
دستی تکان بده حالا که میروی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 8:27  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

بار ِ دلــتـنگـیـت ُ  بستی ، دیگه وقت رفتنه

داری میری و فقط خاطره هات سهم منه

دلم از حادثه خونه ،  چشام از خاطره خیس

دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس

                 *

به تو می رسم اگه موج  ِ مسافر بذاره

 اگه دلبستگیــا  لحظــه ی آخـــر بذاره

به تو می رسم به تو  پولک نقره کوب ماه !

به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !

به تو می رسم به چشم  ِ انتظاری که داری

به تو می رسم به آغوش  ِ بهاری که داری

به تو که آینه ها محو تماشات می شدن

شبای تیره  چراغونی  ِ چشمات می شدن

             *

می تونی  دل  بـِکــنـــی تا ته ِ  دنیا برسی

امروزُ رها کنی تا خود  ِ فردا برسی

می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی

می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی

می تونی تو چار دیوار ِ غربت  ِ دنیا بری

می تونی هر جا بمونی ،  می تونی هرجا بری

امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری

تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری

خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه

تا ابد غصه ی غربت  ، تو دلت جا می مونه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:12  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

ورق می خورد شب  ، با پنجه ی تقدير در باران


ومی رقصيد عطر ِ كال ِ  كاج  ِ پير در باران


نگاه ِ بـِركه  ، سرشارازتب ِ  رويای وارونه


ومی روييد از ژرفای آن تصوير در باران

..................................................

ميان  ِ چشم ها مانده ست سرگردان  ، هزاران سال


خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران


دل ويك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن


ومن  ، باران نديده  ، دختری دلگير  د ر باران


صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد


كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران


به جرم  ِ بی گناهی ،  دارهای چشم ها می دوخت


به سرتاپای من ،  يك درد ِ دامنگير در باران


غمی كم كم خودش را دررگ ِ  ديوانه ام می ريخت


جنون بود وتب ِ  رقاصی  ِ زنجير در باران


جنون بودآن شب وآئينه ای صد پاره دردستم


ومن حل می شدم با آيه ی تكثير  در  باران   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:12  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

وقتي سكوت ِ دهكده  فرياد مي شود
تاريخ  ، از انحصار ِ تو آزاد مي شود

تاريخ  ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن
از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود

از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم
تا كي به اهل  ِ دهكده بيداد مي شود؟

خاتون! به رودخانه ي قصرت سري بزن
موسي  ، دل  ِ من  است كه نوزاد مي شود

با اين غزل  ، به مـُلك  ِ سليمان رسيده ام
اين مرد ِ خسته  ، همسفر ِ باد مي شود

اي ابروان  ِوحشــي  ِتو لشكر ِ مغول!‏
پس كي دل  ِ خراب ِ من  ، آباد مي شود؟

در تو هزار مزرعه  ،  خشخاش ِ  تازه است
آدم به چشـــــــــــــم هاي تو معتاد مي شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:11  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

 

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:11  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:11  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

.

اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

.

 اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

.

 بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

.

 تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

.

 كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

.

 اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:10  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:10  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:9  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

 

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:9  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

در من ترانه های قشنگی نشسته اند

انگار از نشستن  ِ بیهوده  خسته اند

انگا ر سالهای  زیادی ست  بی جهت

امید  خود  به این دل ِ دیوانه  بسته اند

ازشور و مستی  ِ پدران ِ  گذ شته مان

حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...

من باز گیج می شوم از موج واژه ها

این بغضهای تازه که در من شکسته اند

من گیج گیج گیج ،  تورا  شعر می پرم

اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:9  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

 

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم

شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم

هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم

شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را

کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...

هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم 

زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود

گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟

آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی

زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی

مـکـتــوب ِ یــار ؛ 

نـیـاورده ســت ؟

.....

هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم 

هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:8  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:6  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

 زبانم مي‌سوزد
 
نمي‌شود كه شكستن چيزي را ببيني و دم نزني
البته كسي را بدنام نمي‌كنم
و به هر كه بخواهد راست بگويد گوش مي‌دهم
و زبانم مي‌سوزد به حالِ كسي كه مي‌خواسته و نگفته
و نگاهم از بگو مگوي دهان‌ها و ليوان‌ها
زخم برداشته...
 
مي‌دانم!
اين لقمه
گلوگير است
 
 
2) مسلخ
 
چه آسان
چه بي خيال
تو را از پا مي‌اندازند
 
چاله‌هايي كه دهان به دهان
عميق‌تر و
خياباني كه چراغ به چراغ
پيچ به پيچ
ميدان به ميدان
             بيشتر كج مي‌شود
 
نق نق نان و تيك تاك دم به دم كوب ثانيه‌ها
حباب واژه‌ها و تيله‌ي درون چشم‌ها
و زباني كه دروغ است اما
تيغه اي برّا دارد
 
آري
چه ساده
چه تلخ  تورا پوست مي‌كنند
 
 
3) حالا كه نمي توانيد...
 
 
حالا كه نمي‌توانيد آسمان را پايين بياوريد
نمي‌گويم دست برداريد
لطف كنيد كمي آرام‌تر
 
آن بالا
پژواكِ عجيبي دارد
و در اين جا
مي‌دانيد كه
كافي‌ست يكي به خشم بيايد
عربده‌اي بكشد
و زبانم لال
اين نردبان بلند را
              بياندازد
 
 
4) همين است
 
سر آخر بايد بپذيريم كه فرشته‌ي مطرود
همان تبعيدي قديمي ست
كافي‌ست بگذاريم آينه هم حرفش را بزند
 
همين است
كسي براي عقده گشايي
شعر اساطيري زيبايي سروده
كه كوه‌ها
دهان به دهان
            تكرارش مي‌كنند
 
يك شعر
گيرم چنين بلند
براي يك شاعر كافي نيست
بايد سيب تازه‌اي بسرايم
 ۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱إ
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:25  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

سیاه
سلام به همه ی دوستان.امیدوارم که حالتون خوب باشه.من بازم اومدم با یک مطلب جدید از استاد مرحوم حسین پناهی امیدوارم که همه خوششون بیاد.
خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود ...حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و...
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو.....
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه...
تو گذر...
تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ وسوتک میدونه
کشته عشوه هاتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 12:11  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

بابا مرا خورشید می نامد

هم نام مامان خودش خورشید

مامان به من ناهید می گوید

هم نام مامان خودش ناهید

 

من زهره هستم، خواهرم اما

می گفت دیشب : "ماه تابانم"

خورشید و ماه و زهره یا ناهید

آخرکه هستم من نمی دانم

 

وقتی که دیشب عمه ی پروین

پرسید از این که چیست نام من

بی حوصله گفتم که مجموعا

منظومه شمسی ست نام من 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:22  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

گل می کند در خیالم

فکری که شاید محال است

هر سال ماه محرم

در ذهن من این سوال است

 

آیا محرم دوباره

با خون و آتش می آید

یا این که این بار عباس

با مشک آبش می آید

 

غیر از جواب سوالم

نذر و نیازی ندارم

این بار هم مثل هرسال

بسیار امیدوارم

 

شاید که دست اباالفضل

امسال تنها نماند

شاید دلم کربلا را

یک جور دیگر بخواند

 

شاید پشیمان شود شمر

از شمر بودن کشد دست

شاید به جای لب تیغ

بر روی آن تن کشد دست

 

شاید ولی کربلا را

دل باز هم روی نی خواند

امسال هم تشنه شد آب

در حسرت کودکان ماند

 

این بار هم مثل هرسال

از فکر خود می کشم دست

تا این که روزی بیاید

مردی که مثل حسین است 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:21  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

یک لحظه ببند چشم خود را

تا قصه ای آشنا ببینی

پایان قشنگ کربلا را

از دختر کربلا ببینی

 

پس خوب ببین که دختر آنجاست

بالای سر پدر نشسته

از لرزش شانه هاش پیداست

بغضی که به حنجرش شکسته

 

گقتی که چقدر کوچک است او

افتاده به خاک از غم و درد

ای کاش کسی می آمد او را

از روی زمین بلند می کرد

 

حالا تو ببین ادامه اش را

پایان قشنگ قصه اینجاست

او نیز ادامه حسین است

دیدی که خودش چگونه برخاست

 

برخاست به جنگ دشمنان رفت

این بار خودش بدون بابا

برخاست به دیگران بگوید

فریاد بلند کربلا را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:21  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

هر وقت عشقم می کشد

یک تیپ مشتی می زنم

دنبال حسی تازه ام

در کوچه گشتی می زنم

 

از کار و بار زندگی

هی شانه خالی می کنم

با حس و حال تازه ام

هر روز حالی می کنم

 

اما سر شب می رسم

آخر به بن بستی بزرگ

هی می خورم پس گردنی

انگار از دستی بزرگ

 

آن وقت می گویم به خود

این ژست ها بیماری است

دنبال حسی تازه ام

کارم ولی تکراری است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:20  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

شاعران پروانه هایند

مهربان و با سلیقه

گر چه در ظاهر عجیب اند

مثل اشیاء عتیقه

 

پاتوق آن ها بهار است

چشم شان زیبا پسند است

بس که با گل ها عجین اند

شعرهاشان مثل قند است

 

حرف هاشان آسمانی ست

چون فرشته در زمین اند

سعی شان همواره این است

هر چه را زیبا ببینند

 

پس اگر زیبا ببینی

شعر می بارد به قلبت

این که شاعر باشی یا نه

بستگی دارد به قلبت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:20  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

کربلا

کاروان های زیادی به خود دیده است

اما دیدن دو کاروان برای او خاطره انگیز است

او با دیدن کاروان

یزیدیان

دست

و

پایش

را گم کرد

و با دیدن کاروان

امام حسین

سر

از

پا

نشناخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:19  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

دنیای ما محتاج پروانه ست

با بودن پروانه ها زیباست

من مطمئنم حرفهای او

زیباترین آواز این دنیاست

 

هرچند آنها ساکت و آرام

در باغ می گردند و می بویند

حس می کنم حرف دل خود را

روزی به مردم نیز می گویند

 

حس می کنم پروانه ها روزی

مثل قناری شعر می خوانند

پروانه ها هم درد دل دارند

پس تا ابد ساکت نمی مانند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:18  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

همیشه دیده ام که باغ و کوه و دشت

برای دیدن بهار

چه بیقرار انتظار می کشند

که با رسیدنش

پر از جوانه و صدا شوند

و از غم خزان رها شوند

 

و من

در انتظار یک بهار ماندنی ترم

که قلب باغ و کوه و دشت مست اوست

و رویش جوانه های منتظر به دست اوست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:18  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

سلمان نماد من و توست

سلمان نماینده ماست

سهم من و توست از عشق

دیروز و آینده ماست

 

امروز ما نسل سلمان

باید به پایش بمانیم

یک بار دیگر بیایید

حرف دلش را بخوانیم

 

او رفت تا ما بمانیم

همواره در راه خورشید

می آید از سمت مشرق

یک روز همراه  خورشید

 

او ماند بر قبله خود

او رفت سمت مدینه

او دل برید از زمانه

همواره در این زمینه

 

امروز ما مثل سلمان

از اهل بیت خداییم

پسوند نام من و توست

سلمان امروز ماییم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:17  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

من شاعرم دوست دارم
مانند گل ها برویم
چون سار و گنجشک و بلبل
حرف دلم را بگویم

گل را همه می شناسند
یک هدیه آسمانی ست
بلبل مترجم ندارد
چون که زبانش جهانی ست

من شاعرم دوست دارم
حرف دلم را بفهمند
با هر زبانی که هستند
هر جای دنیا بفهمند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:17  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

باریده آلاداغ احساس

قلبم شده حالی به حالی

مانند باران بهاری

توی خراسان شمالی

 

در آسمان و خاک اینجا

گل کرده ام چون غنچه ای ترد

بر گونه نازک خیالی

نازک تر از گل های بجنورد

 

کوچک تر از این آب و خاکم

با بودنم اینجا ، بزرگم

مادر بزرگم دشت گل هاست

بابا امان ، بابابزرگم

 

بابایم اینجا آسمان است

اینجا زمینش مادر من

داداش بش قارداش هستم

اترک به جای خواهر من

 

پشتم به آخورداغ گرم است

دل داده بجنورد هستم

من باغچق را دوست دارم

آز آب و خاکی کرد هستم

یحیی علوی فرد

----------------------------------------

آلاداغ : کوهی در جنوب بجنورد

بابا امان : دره ای سرسبز و تفریحی در شرق بجنورد

بش قارداش : چشمه و مکان تفریحی در جنوب بجنورد

اترک : رود اترک

آخورداغ : کوهی در شمال غربی بجنورد نزدیک به روستاهای لنگر و باغچق

باغچق  : روستایی در هشت کیلومتری شمال بجنورد (زادگاه من)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:17  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

از جنگ بیزارم

از صلح بیزارم

نسبت به این هر دو

حس بدی دارم

 

وقتی که جنگ آمد

بابای ما را برد

وقتی که صلح آمد

زهرای ما را برد

 

وقتی که جنگ آمد

بارید خمپاره

پروانه مان پر زد

از توی گهواره

 

وقتی که صلح آمد

شد وضع ما بد تر

حس می کنم این را

در گریه مادر

 

این ها همه حرف است

اینها دروغین است

دنیا همه امروز

مثل فلسطین است

 

از جنگ بیزارم

از صلح بیزارم

در این جهان تنها

یک آرزو دارم

 

یک کوچه ی آرام

یک خانه می خواهم

بابا و زهرا و

پروانه می خواهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:16  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

چه شادمانم امروز

چه لحظه های خوبیست

چون از معلم امروز

گرفته ام دو تا بیست

نوشته بودم انشا

که من چقدر شادم

از این که قلکم را

به جشن هدیه دادم

معلمم نوشته

کنار نمره این را :

یکی برای قلک

یکی برای انشا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:14  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

پروانه

لبخندت پروانه ای بال گشا

از چهره ات برای پرواز.

خنده ات آبشار شادی و شوق

جاری بر تن داغ شب.

 

گیسوان مشگی بر شانه

افشان براست، افشان بچپ.

در گوشم زمزمه تو

در شرجی شب.

 

پنجره، باز؛ افشاری تار،

عطر دریا و شب، رقص نسیم و پرده؛

چراغهای ارتباط ساحلی،

اخبار ناگوار دور،

صورت سفید گرد ماه،

ناخن آبی ناهید،

به باختر نشان می داد

راهی که در پیش بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:12  توسط نوشته شما دوستان (هیچ مسولیتی را بابت نوشته نداریم  | 

بی ا عتنا به حضور سپیده ،

 

در بغض گنگ شب ،

 

با کوله با ری نا معلوم،

 

که خودت هم نمی دا نستی چیست

 

مسیر سبز ابدیت ر ا طی کردی

 

رمز نگاهت نزدیک بود

 

 به هر جوانه خفته در خا ک

 

و پیچ وخم چروک انگشتا نت

 

به آ سا نی گره خورد ،

 

        با فواره ای از نور

 

به را ه افتا دی

 

به مقصدی نا معلوم

 

آ ن قدر خفته بودی ،

 

که نفیرت در حسرت گلویت ماند

 

چه بی سر انجام

 

در پی سپیده دویده بودی

 

و در رسوا یی شوم طلوع ،

 

به خا ک نزدیک شدی

 

بی آ نکه بدانی

 

کوله با رت لبریز بود

 

   از حس سبز زیستن

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:58  توسط مدیر وبلاگ  | 

بیزا رم ؛

 

از آ دمها ؛

 

از شما  که مرا در تاریکی رها می کنید 

 

شما  که در پی دوستی تا ن ،

 

و در پی هر لبخندتان،  

 

نیرنگی شگرف نهفته است

 

و دستی را که به سویم می گشایید ،

 

پر است از نفرتهای دیرینه

 

و دشنا می که به دشمنم می دهید،

 

در ژرف ترین سا عتها

 

به سو ی من با ز خواهد گشت

 

بیزارم از آد مها ،

 

شما  که با صورتی کدر،

 

روی بر من می گشا یید

 

و به سویم دستی تکا ن می دهید

 

و کلا می روا

 

و من چه قدر از پستوهای دلها یتا ن ،

 

که مملو است از حسرت،

 

بی خبرم

 

با ید بگریزم

 

از دنیا ی خا لی تا ن

 

و از پوچ و منحط تر ین سلسله افکا رتان

 

رها یم کنید

 

همین تا ریکی مرا بس است

 

همین تنها یی

 

هزاران سا ل تنها خواهم ماند ،

 

و دست دوستیتان را نخواهم فشرد

 

رها یم کنید ،

 

در این رخوت خا طره انگیزم

 

من بیزارم،

 

از هر کلا متان و از هر سلا متان

 

من سا لهاست که در قعر سکوتم محبوسم

 

بی آ نکه پندارم

 

کسی رها یم خواهد سا خت  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:58  توسط مدیر وبلاگ  | 

به سنتهای مجهول،

رسوم کهنه،

و اعدامهای متداول، عادت کرده ایم

عادت کرده ایم

که کسی سیلی بر ما بزند

و ما سکوت را به فراموشی سپاریم

عادت کرده ایم

که حضور قطور خورشید،

و روشنی ماه را ندیده بگیریم

و به ازدحام تلخ مگسها دل ببندیم

عادت کرده ایم

که اعتدال شب بو ها

و هما هنگی پروانه ها را به بازی گیریم

و ضیا فت شته ها را

 به مهمانی گل سرخی ببخشیم

عادت کرده ایم که نخندیم

بگرییم

فریاد نزنیم

و ندانیم که هوسمان،

و هوشمان،

و لبخند خا نه مان گم شده است

عادت کرده ایم

به هر صدایی گوش سپاریم ،

ذهن باران را مخدوش کنیم،

و بعد به حماقت پرستوها بخندیم

عادت کرده ایم،

گم شویم

وخا موش،

و از خودمان نپرسیم

که چه قدر تا طلوع فاصله داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:57  توسط مدیر وبلاگ  | 

با فکر تو در سرم

در لس انجلس

می روم که بخوابم

 

همین چند لحظه پیش

وقت شاشیدن

به پایین نگاه کردم

از روی ترحم به فلان جایم

 

اینکه امروز دو بار در تو بوده

سر حالم می اورد

 

ریچارد بروتیگان

ترجمه:فرید قدمی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:45  توسط مدیر وبلاگ  | 

                                                                        فروغ فرخزاد
                                                                             -----------------------------------
                                                                              هر جايي
                                                                               از پيش من برو كه دل آزارمآنچه از ما مي ماند به جاي  نقش قلب كنده اي بر خاطرات سنگهاست
ناپايدار و سست و گنه كارم
در كنج سينه يك دل ديوانه
در كنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاك و دامن من ناپاك
من شاهدم به خلوت بيگناه
تو از شراب بوسه من مستي
من سرخوش از شرابم و پيمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقيم به محفل سرمستان
تا كي ز درد عشق سخن گويي
گر بوسه خواهي از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بي خبر به لجن زاري
باران رحمتي است كه مي بارد
بر سنگلاخ قلب گنهكاري
من ظلمت و تباهي جاويدم
 تو آفتاب روشن اميدي
 بر جانم اي فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان كه تو تابيدي
دير آمدم و دامنم از كف رفت
دير آمدي و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامي
افسردم و چو شمع تبه گشتم...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:43  توسط مدیر وبلاگ  | 

بيمار عشق
غير از تو مرا دلبر و دلدار نباشد دل نيست هر آندل كه ترا يار نباشد
شادم كه غم هجر توگرديده نصيبم بهتر ز غم هجر تو غمخوار نباشد
از عشق تو مي سوزم مي سازم وگويم سوزندگي عشق تو در نار نباشد
از باده چشم تو دل افتاده به مستي اين وجد وطرب در مي خمار نباشد
بيمار بود هر كه مريض تو نگردد بيمار غم عشق تو بيمار نباشد
گرديده گدايي تو سرمايه عمرم بهتر ز گدايي درت كار نباشد


اي آفتاب هستي اي شور عشق ومستي
بازآ بخوان کلامي زان معجز الهي
اي ديده ها به راهت اي قائم هدايت
تا کي کنم حکايت شرح غم جدائي
گر من تو را نبينم روئيدنم نباشد
بنما جمال خود را اي مظهر رهائي
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:37  توسط مدیر وبلاگ  | 

در دل  آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

با غرور هم قد و بالای بام آسمانی

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی

زیر سنگینی بار غم شکست

بارها این کودک احساس من

زیر باران های اشک من نشست  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:24  توسط مدیر وبلاگ  |